مرور زندگی-13(باردیگر؛ مدینه فاضله)
مطمئنم افلاطون در مواجهه با مدینه فاضله ی دوران کودکی و نوجوانی من، یعنی شهرک، از تعجب شاخ درمی آورد، و من خوشحال می شوم اگر وی نظریه ی مدینه ی فاضله اش را اندکی مختصر سازد تا با مواردی از قبیل پسوند "ک" در "شهرک" دوران کودکی من، کمی تناسب یابد. با این همه، از آنجا که افلاطون کم آدمی نیست، برای توجیه وی و افراد نظیر او، از قبیل فارابی کبیر، باید چاره ای بیاندیشم. در واقع باید علاقه بی اندازه ی خویش به شهرک را که، به قول برادرم، موجب سرگردانی روحم در شهرک به هنگام رؤیاهای شبانه می شود، هرچه بیشتر برای ایشان و کسانی که ممکن است تا حدودی با "من مجازی" ام آشنا باشد، و حتی شاید برای خودم که بیش از همه تشنه ی بازخوانی گذشته ی خویشم، شرح و بسط دهم. نمی توانم خوشحالی خود را از حضور کوتاهم در شهرک پنهان کنم. آری، پس از مدتها به آنجا رفتم وشروع کردم به دید زدن "300واحدی، بنای مدرسه و ساختمان مسکونی نیمه تمام، اوکالیپتوس ها، تپه های جنوبی، معدن سنگ مرمر، بازارچه ی کوچک شهرک، مسجد و کتابخانه و ... ".
بدین ترتیب متوجه شدم طی زمانی که من دیگر در شهرک حضور نداشتم اتفاقاتی رخ داده بود از قبیل اینکه خانه های 300 واحدی شهرک، دیگر خانه هایی قدیمی به شمار می آمدند، خانه هایی که در ابتدای ورود به شهرک تنها ساختمان های آن مکان محسوب می شدند. همچنین، بنای مدرسه و درمانگاه و نیز ساختمان نیمه تمامی که تقریبا روبروی منزل ما جای داشت، ساختمانی که یکی از مواضع استراتژیک در بازی های ما به شمار می رفت، اکنون تکمیل شده و چندین خانواده در آن ساکن بودند. ساقه ی اصلی اوکالیپتوس ها را قطع کرده و صرفا به یک شاخه ی کوچک از آنها اکتفا کرده بودند. از عجایب روزگار آنکه، تپه های جنوبی تقریبا برداشته شده بودند و کوهی که معدن سنگ مرمر بود نیز، کم و بیش، به سرنوشت تپه های جنوبی دچار شده بود. بازارچه وسعت یافته و مسجد و کتابخانه ی جدیدی ساخته شده بود.
وقتی از کنار مدرسه می گذشتم، مدرسه ای که پنج- شش سال مرا به خود مشغول ساخته بود، صدای دوستانی را می شنیدم که اکنون چندین سال است هیچ خبری از آنان در دست ندارم. گویی آنان افرادی هستند که اکنون تنها در ذهن و خیال من وجود دارند، وجود عینی آنان محدود به زمانی در حدود پانزده سال قبل بازمی گردد. وقتی کمی بیشتر در ساختمان آجری مدرسه دقیق می شدم، سرهای پر جنب و جوش آنان را نیز از میان حفره های تعبیه شده در دیوار بلند مدرسه می دیدم، صورت های خندانی که همه ی هستی و نیستی مرا به تماشا ایستاده بودند؛ و دوست سیاه پوست خارجی ام که سفیدی دندانهایش در هنگام خنده، او را از سایرین متمایز می سازد.
و در کنار ساختمانی که زمانی با وجود نیمه تمامش و البته با آغوش باز، پذیرای تمام بازی های مورد علاقه ی من و دوستانم بود، به یاد بازی ها و همبازی های محبوبم افتادم. در واقع، روال کار چنین بود که هر بار، قبل از بازی، یک نفر مأمور سرکشی به داخل ساختمان می شد تا از نبود کارگرها در آن مطمئن شود؛ و با علامت وی ستاد فرماندهی محله ی سیصد واحدی بار دیگر اعلام موجودیت می کرد. ستاد فرماندهی، در دوران اوج خویش، عبارت بود از سه نفر 12 ساله، یکی-دو نفر 14ساله و چندین نفر دیگر که تقریبا 10 سال سن داشتند. این ستاد درجات و وظایف را مشخص می نمود؛ وظایفی از قبیل جاسوسی، ساخت سلاح، مهندسی و ساخت پناهگاه های مخفی، دیدبانی، جذب و آموزش نیرو و ... . در این سیستم هیچ سربازی دائمی نبود، افرادی که مناصب فوق را به عهده می گرفتند، تقریبا همیشه به نحو قابل تحسینی در جنگ ها و زد و خورد ها شرکت می جستند؛ سرباز ها همواره از میان بچه های کم سن و سالی انتخاب می شدند که در اوضاع جنگی به ما می پیوستند و پس از جنگ نیز کنار گذاشته می شدند. آنان درواقع سیاهی- لشکر ما بودند. اما سلاح ها مشتمل بود بر خمپاره، تیر و کمان، کلوخ، شمشیر چوبی، و، در مواقع تحریم، اردنگی. خمپاره عبارت بود از سرپوش لوله های پلاستیکی که در ساختمان نیمه کاره به وفور یافت می شد و این لوله ها با سیمان هایی که در اثر رطوب طولانی خاصیت خود را از دست داده بودند، پر می شد. خمپاره، نظیر گاز اشک آور، در هنگام برخورد گرد و خاک زیادی به پا می کرد و صرفا در مواقعی به کار می رفت که مقر فرماندهی به خطر می افتاد.
در ایام صلح نیز ساختمان از دست ما در امان نبود. بسیاری اوقات، به هنگام غروب آفتاب، خوردن کباب سیب زمینی بر پشت بام این ساختمان سه-چهار طبقه، و تماشای منظره ی غروب، تنها چیزی بود که ما را از اینکه یک روز بی نقص را سپری کرده ایم، مطمئن می ساخت.
اینجا بود که به مسأله ی اساسی در مورد تغییرات شهرک پی بردم: به اینکه ساکنان شهرک دیگر افرادی که من می شناختم نبودند، بلکه غریبه هایی بودند که حتی بر اساس معیارها و شرایطی غیر از معیارها و شرایط ورود ما، به شهرک وارد شده بودند. بنابراین، درست است که مکان هایی که محدوده ی ماجراجویی های ما رو تشکیل می دادند، این خاصیت خود را از دست داده بودند، اما نکته این نبود؛ بلکه این بودکه دیگر نسل ماجراجویان منقرض شده بود. رشد و نمو ما، گویی ویروس همه گیری بود که تمام این حس و حال را از وجود ما پاک ساخته بود.
ادامه دارد...