تبليغاتX
طلیــــــــــــــعه

;




طلیــــــــــــــعه
سخنی درباره ی "هستی"


شب

شب، برای من، نه ظلماتی است موجب ترس، و نه زمانی که تردد شیاطین و اجنه را پیرامونم میسر سازد. برای من، آنچه شب را شب می سازد، تاریکی آن نیست، بلکه خلوت آن است. اما این خلوت، نه تنها «جلوت» ستارگان بیشمار، بلکه تابش ایده های بدیع را برایم ممکن می سازد. در چنین زمانی است که اندیشه هایی از جنس نور در نهاد جان حاضر می شوند؛

چندی است که با خلوت شب مأنوس شده ام؛ همچنانکه پدر و مادر و نیاکانم بودند. اما این کجا و آن کجا. آنان همواره چون از روشنایی بی بهره بودند، در شب می زیستند و وجودشان با شب گره خورده بود. اما من شب را «کم» دارم. زیرا من در عصری زندگی می کنم که مردمان از نعمت شب بی بهره اند، زیرا که از آن گریخته اند، در واقع، از خلوت گریخته اند، اما به «تنهایی» در آمده اند.



:: موضوعات مرتبط: اقلیم القلم
نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391

.:: ::.





معنویت و فناوری

تقریبا هر روز از دیدن افراد بزرگی که در زمان حاضر زندگی می کنن یا اخیرا به رحمت خدا رفتن توی تلویزیون  احساس معنوی بکری بهم دست میده، بیشتر منظورم کسایی هستن  که اونا رو به عنوان عارف می شناسیم؛ افرادی مثل آیه الله بهجت، آیه الله تهرانی، آیه الله خوشبخت، آیه الله حسن زاده و از این قبیل. ولی حیف که این احساس، احساسی نیست که از هر لحاظ من رو قانع کنه! برای اینکه بدونید چرا، کافیه معنویتی که گفتم رو از این بزرگان منها کنید، چی می بینید؟ اولا، همگی در کسوت روحانیت هستن، من که دست کم در تلویزیون غیر از این ندیدم، ثانیا استفاده از فناوری های جدید در همگی، دست کم اونطور که تلویزیون نشون می ده، خیلی کمه؛ یعنی از کامپیوتر استفاده نمی کنن، حد اکثر یه رادیوی قدیمی دارن، به خارج از کشور سفر نمی کنن، زبان خارجی چطور؟ نمی دونم ولی تاحالا هم ندیدم یکی از اونها انگلیسی صحبت کنه.

برای همین گفتم کاملا قانع نمی شم. خب ممکنه این سوال به ذهن شما خطور کنه که: می شه بفرمایید شما کی کاملا قانع می شید؟ منم می گم: زمانی که این حضرات عرفان، معنویت و تقوا رو در قالب زندگی امروزی برای یه نوجوان و جوان که از کامپیوتر استفاده می کنه و تلفن همراهش خیلی بالاتر از یه رادیوی ترانزیستوری قابلیت داره و با جاهای مختلف دنیا و زبان انگلیسی آشناست، از نو تعریف کنه. البته نه اینکه صرفا برامون بگه، بلکه مثال زنده ای باشه برای اونچه توصیف می کنه.

ادعایی که دست کم در همه ی سخنرانی های متفکرهای دینی مثل رحیم پور تکرار می شه، اینه که اسلام، برخلاف کلسیا مخالف علم و فناوری نبوده و نیست. این درست، ولی سبک زندگی این افراد، خیلی موافق با این موضوع هم نیست.

با یک تأمل درونی می تونیم به ریشه های این موضوع در ذهن خودمون هم پی ببریم: فرض کنید یکی از این افراد نام برده با یک گوشی "هندزفری" در حال صحبت کردن باشه، چه احساسی بهتون دست می ده، مضحک به نظر می رسه، مگه نه؟ این نشون می ده که خود ما هم خیلی با این مسأله راحت نیستیم، یعنی به این زودی ها نمی تونیم قبول کنیم، چنین افرادی مثل بقیه با این وسائل کار کنن.



:: موضوعات مرتبط: اقلیم القلم
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390

.:: ::.





به بهانه سالروز ولادت امام باقر (علیه السلام) و ابوعلی سینا (رحمه الله)

مدتی است که به فکر نگارش مختصری درباب این هستم که چگونه می توان رشته های علوم انسانی را با فلسفه ی اسلامی پیوند داد. قبل از هرچیز، ممکن است کسی بپرسد که اصلا برای چه باید چنین کرد؟ چه اصراری است که علوم انسانی ما از آبشخور فلسفه ی اسلامی بهرمند گردند؟ من در پاسخ این سوال همان را خواهم گفت که در پاسخ به پرسش دیگری مطرح می سازم؛ یعنی این پرسش که چگونه می توان علوم انسانی را از وضع کنونی نجات داد؟ به عبارت دیگر، باید پیش از هر چیز بپذیریم که در علوم انسانی مشکل داریم؛ مشکلاتی از قبیل عدم پویایی، کاربردی نبودن محصولات علوم انسانی، بومی نبودن آنها، وابستگی به ترجمه و . . .  . حال، تصور می کنم که با خواندن این موارد کمی عصبی شوید: به اندازه ی کافی در رسانه ها از این روضه ها شنیده اید. ولی آنقدر مرام دارید که به این یکی هم گوش دهید!

حال که پذیرفتیم علوم انسانی دچار مشکلاتی جدی هستند، ممکن است گروه دیگری از مخالفین سربرآورند: خب که چی؟ حالا علوم انسانی چه تحفه ای است که دچار مشکل باشد یا نباشد؟ خیر سرمان کدام دردمان را دوا کرده؟  باید اندکی دیدگاه این گروه را روشن ساخت. از باب مثال، طبق این طرز فکر، روانشناسی هیچ چیز به خصوصی نیست، مردم چه با مشاوره های روانشناس بهبود یابند یا دیوانه شوند، فرقی هم دارد؟ اصلا مگر مردم روان دارند؟ چه فرقی می کند جامعه شناس با نظریاتش جامعه را نابود کند یا جامعه ی مدنی مدینه النبی را برپادارد. اصلا مگر فرقی هم می کند که علمای اخلاقمان ماکیاولی باشند یا دیگری؟ یا عالم علوم سیاسی ما دیکتاتوری را حکومت مردم و حکومت مردم را دیکتاتوری بداند یا آنها را به درستی از هم تفکیک کند؟ فرقی هم مگر می کند؟ بله؟ آن روانشناس؟ دیکتاتوری؟ پس فرق می کند؟ حال که شما معتقدید فرق می کند، ادامه می دهیم.

اکنون این پرسش پیش می آید: چگونه می توان به علوم انسانی پویایی بخشید، محصولاتش را کاربردی ساخت، بومیشان کرد، و از  وابستگی به ترجمه رهاند؟ به عبارت دیگر، در چه شرایطی می توان گفت که ما یک سری علوم انسانی داریم که حایز شرایط فوق است؟ به نظر من، علوم مختلف، و در اینجا بخصوص علوم انسانی، حکم ساختمانی را دارند که ما آنرا می سازیم. ابتدا بگذارید تکلیف خودمان را روشن کنیم: ما نخست مواد و مصالح این ساختمان را به مثابه وحی منزل از مراکز و خاستگاههای غربی گرفته ایم و به صورت فرمول های لایتغیر در ذهنمان جای داده ایم و بر اساس آن می خواهیم عمل و برنامه ی خودمان را تنظیم کنیم. فراموش نشود که تا آنجا که توانش را داریم، جان می کنیم. ما همچون کارگرانی تمام وقت از صبح تا شب این مصالح را، نظیر آموزه های یک کتاب مقدس، در این ساختمان به کار می بریم. امتحانات ما در حقوق، علوم سیاسی، جامعه شناسی، روانشناسی و ... کم نمره ی 20 ندارند. اما پس از مدتی، در برابر چشمانمان این بنا فرو می ریزد. بدین ترتیب، از خودمان شاکی می شویم: نه ما شاگرد خوبی نبودیم، دستورات را به درستی اجرا نکردیم، و درنهایت می پذیریم که در حقیقت تقصیر خود ما بوده است. اما، این افراد باید خیلی وقت پیش به این فکر می افتادند که آن مواد و مصالح به درد این آدم ها نمی خورد، آن نقشه با این ساکنین جور در نمی آید. اشتباه نشود، منظور من در اینجا از مواد و مصالح و نقشه ی ساختمان علوم انسانی، داده های حسی نیستند، بلکه مراد در اینجا روش ها، مبانی و اصول اولیه ی این علوم است که قطار علوم انسانی را پیش می برند و در یک کلام، فلسفه ی علوم انسانی.

از قضا، ما در دانشگاهها، از باب مثال، فلسفه ی ابن سینا می خوانیم. البته دقت های زیادی در آموزش و تحقیق در فلسفه ی اسلامی از جمله فلسفه ی شیخ الرئیس شده است و جای تقدیر از آنها هست. اما، راست و حسینی، ما تابه حال چقدر نسبت به این فلسفه و این میراث عظیم فکری به مثابه فلسفه ای نگریسته ایم که می تواند بنیانهای علوم انسانی ما و حتی بنیان های زندگی عقلانی امروزمان را شکل بخشد. فلسفه ی اسلامی به طور کلی و فلسفه ی ابن سینا، به طور خاص، مملو از مباحث وجود شناختی، معرفت شناختی و روش شناختی است. از باب مثال، بر اساس مباحث وجود شناختی فلسفه ی اسلامی می توان موضوعات علوم مختلف را طبقه بندی و مراتب وجودی آنها را مشخص ساخت و بدین وسیله اهمیت آنها و غایات آنها را دریافت. با استفاده از معرفت شناسی و روش شناسی این فلاسفه می توان از طریقه ی وصول به معرفت در علوم انسانی مختلف بحث کرد. اما مزیت مهمتر آنکه، فلسفه ی اسلامی فلسفه ایست که فیلسوفان آن در مقام گردآوری یک چشمشان به معارف دینی و قرآنی بوده است، یعنی مکتب الهی ای که بسیاری از مردم این سرزمین بدان معتقد بوده و با احکام آن خو گرفته اند؛ مکتبی که ما معتقدیم نجات بخش جهانیان وکاملترین دین الهی است. این امر،  می تواند راه حلی باشد برای رفع معضل تعارض میان علم و دین در این جامعه و نیز، همچنان که گفته شد، داشتن یک مجموعه از علوم انسانی پویا، مستقل، کاربردی و راهگشا، و بومی.

 

 



نوشته شده توسط حمید در یکشنبه نوزدهم دی 1389

.:: ::.





مرور زندگی-13(باردیگر؛ مدینه فاضله)

مطمئنم افلاطون در مواجهه با مدینه فاضله ی دوران کودکی و نوجوانی من، یعنی شهرک، از تعجب شاخ درمی آورد، و من خوشحال می شوم اگر وی نظریه ی مدینه ی فاضله اش را اندکی مختصر سازد تا با مواردی از قبیل پسوند "ک" در "شهرک" دوران کودکی من، کمی تناسب یابد. با این همه، از آنجا که افلاطون کم آدمی نیست، برای توجیه وی و افراد نظیر او، از قبیل فارابی کبیر، باید چاره ای بیاندیشم. در واقع باید علاقه بی اندازه ی خویش به شهرک را که، به قول برادرم، موجب سرگردانی روحم در شهرک به هنگام رؤیاهای شبانه  می شود، هرچه بیشتر برای ایشان و کسانی که ممکن است تا حدودی با "من مجازی" ام آشنا باشد، و حتی شاید برای خودم که بیش از همه تشنه ی بازخوانی گذشته ی خویشم، شرح و بسط دهم. نمی توانم خوشحالی خود را از حضور کوتاهم در شهرک پنهان کنم. آری، پس از مدتها به آنجا رفتم وشروع کردم به دید زدن "300واحدی، بنای مدرسه و ساختمان مسکونی نیمه تمام، اوکالیپتوس ها، تپه های جنوبی، معدن سنگ مرمر، بازارچه ی کوچک شهرک، مسجد و کتابخانه و ... ".

      بدین ترتیب متوجه شدم طی زمانی که من دیگر در شهرک حضور نداشتم اتفاقاتی رخ داده بود از قبیل اینکه خانه های 300 واحدی شهرک، دیگر خانه هایی قدیمی به شمار می آمدند، خانه هایی که در ابتدای ورود به شهرک تنها ساختمان های آن مکان محسوب می شدند. همچنین، بنای مدرسه و درمانگاه و نیز ساختمان نیمه تمامی که تقریبا روبروی منزل ما جای داشت، ساختمانی که یکی از مواضع استراتژیک در بازی های ما به شمار می رفت، اکنون تکمیل شده و چندین خانواده  در آن ساکن بودند. ساقه ی اصلی اوکالیپتوس ها را قطع کرده و صرفا به یک شاخه ی کوچک از آنها اکتفا کرده بودند. از عجایب روزگار آنکه، تپه های جنوبی تقریبا برداشته شده بودند و کوهی که معدن سنگ مرمر بود نیز، کم و بیش، به سرنوشت تپه های جنوبی دچار شده بود. بازارچه وسعت یافته و مسجد و کتابخانه ی جدیدی ساخته شده بود.

      وقتی از کنار مدرسه می گذشتم، مدرسه ای که پنج- شش سال مرا به خود مشغول ساخته بود، صدای دوستانی را می شنیدم که اکنون چندین سال است هیچ خبری از آنان در دست ندارم. گویی آنان افرادی هستند که اکنون تنها در ذهن و خیال من وجود دارند، وجود عینی آنان محدود به زمانی در حدود پانزده سال قبل بازمی گردد. وقتی کمی بیشتر در ساختمان آجری مدرسه دقیق می شدم، سرهای پر جنب و جوش آنان را نیز از میان حفره های تعبیه شده در دیوار بلند مدرسه می دیدم، صورت های خندانی که همه ی هستی و نیستی مرا به تماشا ایستاده بودند؛ و دوست سیاه پوست خارجی ام که سفیدی دندانهایش در هنگام خنده، او را از سایرین متمایز می سازد.

      و در کنار ساختمانی که زمانی با وجود نیمه تمامش و البته با آغوش باز، پذیرای تمام بازی های مورد علاقه ی من و دوستانم بود، به یاد بازی ها و همبازی های محبوبم افتادم. در واقع، روال کار چنین بود که هر بار، قبل از بازی، یک نفر مأمور سرکشی به داخل ساختمان می شد تا از نبود کارگرها در آن مطمئن شود؛ و با علامت وی ستاد فرماندهی محله ی سیصد واحدی بار دیگر اعلام موجودیت می کرد. ستاد فرماندهی، در دوران اوج خویش، عبارت بود از سه نفر 12 ساله، یکی-دو نفر 14ساله و چندین نفر دیگر که تقریبا 10 سال سن داشتند. این ستاد درجات و وظایف را مشخص می نمود؛ وظایفی از قبیل جاسوسی، ساخت سلاح، مهندسی و ساخت پناهگاه های مخفی، دیدبانی، جذب و آموزش نیرو و ... . در این سیستم هیچ سربازی دائمی نبود، افرادی که مناصب فوق را به عهده می گرفتند، تقریبا همیشه به نحو قابل تحسینی در جنگ ها و زد و خورد ها شرکت می جستند؛ سرباز ها همواره از میان بچه های کم سن و سالی انتخاب می شدند که در اوضاع جنگی به ما می پیوستند و پس از جنگ نیز کنار گذاشته می شدند. آنان درواقع سیاهی- لشکر ما بودند. اما سلاح ها مشتمل بود بر خمپاره، تیر و کمان، کلوخ، شمشیر چوبی، و، در مواقع تحریم، اردنگی. خمپاره عبارت بود از سرپوش لوله های پلاستیکی که در ساختمان نیمه کاره به وفور یافت می شد و این لوله ها با سیمان هایی که در اثر رطوب طولانی خاصیت خود را از دست داده بودند، پر می شد. خمپاره، نظیر گاز اشک آور، در هنگام برخورد گرد و خاک زیادی به پا می کرد و صرفا در مواقعی به کار می رفت که مقر فرماندهی به خطر می افتاد.

      در ایام صلح نیز ساختمان از دست ما در امان نبود. بسیاری اوقات، به هنگام غروب آفتاب، خوردن کباب سیب زمینی بر پشت بام این ساختمان سه-چهار طبقه، و تماشای منظره ی غروب، تنها چیزی بود که ما را از اینکه یک روز بی نقص را سپری کرده ایم، مطمئن می ساخت.

      اینجا بود که به مسأله ی اساسی در مورد تغییرات شهرک پی بردم: به اینکه ساکنان شهرک دیگر افرادی که من می شناختم نبودند، بلکه غریبه هایی بودند که حتی بر اساس معیارها و شرایطی غیر از معیارها و شرایط ورود ما، به شهرک وارد شده بودند. بنابراین، درست است که مکان هایی که محدوده ی ماجراجویی های ما رو تشکیل می دادند، این خاصیت خود را از دست داده بودند، اما نکته این نبود؛ بلکه این بودکه دیگر نسل ماجراجویان منقرض شده بود. رشد و نمو ما، گویی ویروس همه گیری بود که تمام این حس و حال را از وجود ما پاک ساخته بود.

ادامه دارد...



نوشته شده توسط حمید در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389

.:: ::.





پیامی نه چندان نورانی از فیلسوفی پیام نوری

اخیرا وقوع رویدادی جالب مرا با پرسشی تکراری مواجه ساخت؛ پرسشی تکراری ولی به یاد آورنده ی دوره ای فراموش نشدنی. سوال این بود: درباره ی کسی که خود را فیلسوف می نامد و در تشخیص مرجع ضمیر او (هو) در یک متن عرفانی-فلسفی ناتوان است، چه باید گفت؟ یا به اصطلاح فیلسوفی که، از پیش خود، این ضمیر مهم و تأثیرگذار را وارد متنی می کند که او در نوشتنش سهمی نداشته است؟ چه این باشد و چه آن، فیلسوفی از دانشگاه  "پیام نور" با فرولغزیدن در دست کم یکی از آن دو مغالطه تعجب همگان را بر می انگیزد. اما ممکن است وی از فرولغزیدن در این دو مغالطه ی آشکار مبرا بوده باشد: ممکن است فیلسوف ما صرفا با طرح اشکالی واهی و کشیدن یک ضربدر بزرگ بر پهنه ی تحقیقات من در باب خداشناسی تنزیهی و تشبیهی، در پی القای پیامی بوده باشد: اینکه حدنشناسانی چون من را بر جای خود بنشاند. اما در این صورت، آیا فیلسوف ما از چاله به چاه نیافتاده است؟ اگر چنین بوده باشد، و ظاهرا چنین نیز هست، وی جدا مرا به خنده وا می دارد! اما خنده ی من بر ضعف و کاستی او نیست؛ هرگز! اصولا این موضوع نباید برای من اهمیتی داشته باشد، من دانشجوی وی نبوده و نیستم، بلکه صرفا تکلیف شب دو تن از دانشجویانش را، به تقاضای خودشان، انجام دادم، اما ظاهرا در انجام این تکلیف، به طرز غیر منتظره ای، از حد انتظار او فراتر ظاهر شدم.

       در ابتدا تصور نمی کردم که تصدیق، و نه تحسین، توانایی یک فرد در تحلیل منطقی یک متن فلسفی-عرفانی تا بدین پایه برای فیلسوفی از پیام نور دشوار باشد، اما بلافاصله به یاد آوردم آنچه بر خود من گذشته است: زمانی که در یک دانشگاه دولتی دوره ی کارشناسی فلسفه را می گذراندم، شاهد این بودم که فردی، به جای دلالی زمین و دلار، سراسر ترم را با مهارت تحسین برانگیزی به دلالی فلسفه ی تحلیل منطقی می پرداخت و البته گاهی هم برای مشتریانش، یعنی ما، تخفیفی قائل می شد. فیلسوف و عارف "پیام نور"ی مرا به یاد ایشان انداخت و به تبع آن، به یاد آن دوره ی تکرار ناشدنی با تمام خاطرات خوشی که با اساتید، همکلاسی ها، هم اتاقی ها و همه ی دوستان عزیزم در آن شریک بودم؛ بله، اینچنین بود که پیام نه چندان نورانی فیلسوف پیام نوری، دست کم برای لحظه ای کوتاه، مرا به خنده واداشت.



نوشته شده توسط حمید در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389

.:: ::.





وجود مچاله ی من

اگر بخواهم به ذکر مواردی از فجایعی که به آسانی توانسته اند از ظرف تعریف شده ی ناکامی های مصیبت بار اخیر من سرریز کنند، بپردازم، باید به فریب خوردگی، مورد سوء استفاده قرار گرفتن، درجا زدن طولانی، و، از همه مهمتر، شکست خوردن یکی از اساسی ترین و خطیر ترین تصمیمات زندگی ام اشاره کنم. باید متذکر شوم که این اتفاق به هنگام خرید و فروش کالایی در بازار برای من رخ نداده است،‌ بلکه من هستی خود را در گرو این تصمیم نهاده بودم، اما این تصمیم من و به تبع آن هستی من به منزله ی کالایی متوسط پنداشته شد که می باید برای تعویض آن با وجودی دیگر در صفی نظیر صف نانوایی قرار گیرد.

      احساس کنونی ام به احساسی می ماند که پس از عمل جراحی، زمانی که تازه در حال به هوش آمدن بودم، داشتم: برزخی میان خواب و بیداری، ولی نه به مدت چند دقیقه، بلکه شاید ساعت ها آوارگی مداوم. در آن برهه، در ابتدا تصور می کردم که فلج شده ام، لیکن متعاقبا دریافتم که عمیق ترین و طولانی ترین خستگی عمرم را تجربه می کردم: وجودی مچاله بودم که می خواستم اما نمی توانستم. حال، خود را همچون کودکی می بینم که در برابر دیدگان چند فرد خشن که ذکوریتی جز تحقیر و انوثیتی جز بی اعتنایی ندارند، خود و چه بسا پدر و مادر و برادرانم را باخته و هیچ روزنه ای نیست که بواسطه ی آن خود را از این مخمصه ی هولناک وارهم.

 



نوشته شده توسط حمید در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389

.:: ::.





دو خاطره از یک پیرمرد تنها

می خواهم از پیرمردی بگویم که از بازگفتن قصه ی زندگی اش برایم دریغ نکرد؛ احساس می کنم اگر گوشه هایی از آن قصه دراز را، اگرچه به نحوی ناقص و مبهم، برای دیگران بازگویم، بر زنجیره ای انسانی حلقه ای دیگر افزوده و از دین خود نسبت به آن پیرمرد و پیرمردهایی که همراه با اعتقادات و تجاربشان به دست فراموشی سپرده می شوند، قدری بکاهم.

      وی درباره ی یکی از رخداد های سالهای جوانی اش گفت: زمانی که در شبه جزیره ای در یک دریاچه ی نمک زندگی می کرد، لطف الهی بیش از هر زمان دیگری شامل حالشان شد و از درختان بادام جزیره چندان محصولی برداشت کردند که هیچ بشری تا به حال به عمر خود ندیده است. در نتیجه، مردم آن ناحیه جایی برای ذخیره ی موقتی بادام ها نداشتند. آنان، ناگزیر، انبوه بادام ها را در خانه های خویش جای دادند، و اتاق ها برای مدتی پر از بادام تازه بود.

      گمان می کنم پیرمرد در این میان چیزی را از قلم انداخته بود؛ وی فراموش کرد بگوید که آن همه بادام، پیش از آن که بادام شوند، یعنی به هنگام بهار، چه منظره ی شگفت انگیزی از انبوه شکوفه ها را خلق کرده بودند: و جنات ٱلفافا (نبإ/۱۶)     

      پس از آن، پیرمرد ترجیح داد از پدر قایق ران خود خاطره ای نقل کند که بنا به گفته ی وی، پدرش علاقه ی وافری به بازگفتنش داشت. پدر وی، مردی بود که در دریاچه به قایق رانی می پرداخت و گاهی اوقات هوس می کرد برای دیدن چیزی به وسط دریاچه پارو بزند. به گفته ی او، پدرش در وسط دریاچه با چشمه هایی برخورد کرده بود که با فشار زیادی از کف جوشیده و در سطح دریاچه امواجی را به نحو دایره وار ایجاد می کردند. در میان آنها، چشمه ای وجود داشت که از همه بزرگتر می نمود و جوشش اش به قدری بود که می توانست حتی قایقی را برگرداند. مرد قایق ران از دیدن آن چشمه ی عظیم بسیار ترسیده بود ولی، در عین حال، این ترس هیچ وقت او را از دیدن دوباره ی آن چشمه های جوشان باز نداشت. گویی پیرمرد در وسط دریاچه ی نمک قیامتی دیده بود و این رویداد از وی مردی خاشع ساخته بود: و ٱبصارها خاشعه (نازعات/۹)



نوشته شده توسط حمید در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388

.:: ::.





کسی که عشقش نشستن کنار پنجره ی اتوبوس است!

از دوره ی کودکی، از نخستین باری که به یاد می آورم سوار یک اتوبوس یا سواری شدم، به نشستن در کنار پنجره و تماشای مناظری که به تبع حرکت خودروی مذکور، حرکت می کردند، علاقه ی وافری داشتم.

        به خوبی به یاد می آورم که اشتیاق من نسبت به قرار گرفتن در این موقعیت کذایی به اندازه ای بود که احتمالا برای وصول به صندلی محبوب کنار پنجره جدا به کارهای احمقانه ای دست می زدم و البته برای دست یافتن به صندلی های ردیف اول اتوبوس، که دید بسیار بهتری به مناظر مقابل داشتند، ممکن بود کارهای احمقانه تری هم از من سر زند. به همین سان، با توجه به این مجموعه از علایق عجیب و غریب که اینک ذکر آن رفت، بالطبع، یکی از آرزوهای من هم این بود که در صندلی کنار راننده، جایی که معمولا متعلق به شاگرد شوفر می باشد، لم دهم؛ صندلی متحرک بزرگی که درست در وسط اتوبوس و در نزدیکترین نقطه از پنجره ی عظیم جلوی اتوبوس قرار داشت. علت واضح بود: از آنجا به راحتی قادر بودم مناظر هر دوطرف را به اجمال از دیده بگذرانم، درحالی که اگر صرفا در صندلی کنار پنجره می نشستم، از مشاهده ی مناظری که از سوی دیگر اتوبوس دیده می شدند، محروم می شدم. اما ویژگی منحصربه فرد این صندلی این بود که مرا به مشاهده ی کامل منظره ی پرسپکتیو جاده که دائم در حال نو شدن بود، قادر می ساخت.

       به سبب جثه ی نسبتا بزرگ اتوبوس و وزن زیاد آن و البته شتاب کم و ترمز ضعیف آن اتوبوس های قدیمی، من، به همراه سایر سرنشینان، حرکت نسبتا یکنواخت و نرمی را تجربه می کردیم و من، در این میان، تصور می کردم که در آن صندلی رؤیایی، جایی که صدای گوش خراش موتور اتوبوس کمتر شنیده می شد، روی رودخانه جاده شناور هستم، و هر از چند گاهی، هنگام گذشتن از روی دست اندازی ملایم، به کمکِ کمک-فنر های اتوبوس، حالتی نظیر سوار شدن بر موج های رودخانه ای نسبتا متلاطم را درک می کردم.



:: موضوعات مرتبط: اقلیم القلم
نوشته شده توسط حمید در شنبه هشتم اسفند 1388

.:: ::.





شک و یقین و محبوب

فکرش را هم نمی کردم که مسأله ای که روزگاری یک بیماری یا اشتباه کور می پنداشتمش، در چنین روزی گریبانگیرم شود. اکنون عمیقا شک دارم که دچار این بیماری نگشته باشم. هم این را می دانستم که، به هنگام ابتلا به این بیماری یا فرو لغزیدن بدین اشتباه، آگاهی از اینکه چنین شده ام تقریبا ناممکن است. چرا که مبتلا به، افزون بر عوارض دیگر، چشمان مبتلا را هم کور می کند و، به عبارت دقیقتر،  بینایی و فهم و درکش را دچار اشتباهی سیستماتیک می کند. اکنون سخت در غذاب شک و تردید گرفتارم؛ آیا این همان چیزی است که عشقش می خوانند و یا همان معنایی است که خود در گذشته از آن با مجموعه ای از نارسایی های تغییر شکل یافته یاد می کردم؟

      چرا که هیچ شکی ندارم که گرفتار" آنکه نبات عارض اش آب حیات می خورد  در شکرش نگه کند آنکه نبات می خورد"(۱) گشته ام و نیز خشم گرفتن و عقده ی ابروی دوست را زبیب(۲) می انگارم و در پاسخ ظلم اش، در نهاد خویش ندای " از دست تو مشت بر دهان خوردن  خوشتر که به دست خویش نان خوردن"(۳)  بر می آورم. اکنون یقین دارم که این همان احوال ناخوش عشق  است که همواره تمسخر عشق و عاشق و معشوق  را از شیرین ترین سخنان در  لحظه های گفت و شنود دوستانه ام محسوب می کردم...

۱) گلستان ۱۹۷ ؛ ۲) گلستان ۲۰۲ ؛ ۳) ضرب الحبیب زبیب : ضربه ی دوست کشمش ( شیرین) است.



:: موضوعات مرتبط: اقلیم القلم
نوشته شده توسط حمید در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

.:: ::.





مرور زندگی-12(مدرسه و تابستان)

با دیدن بچه مدرسه ای های ریز و درشتی که به تازگی از زندانی به نام مدرسه، هر چند به صورت موقتی و مشروط، آزاد شده اند، تابستان های گذشته ی خویش را به یاد می آورم. باید درست در همین ابتدا اعتراف کنم که من هم از مدرسه چندان دل خوشی نداشته ام، ولی اکنون که چندین سال از زمان فراغت از تحصیل و مدرسه گذشته، کم حسرت آن روزها را نمی خورم، چندان که گویی مدرسه بهترین نقطه ی دنیا بوده است. شاید چون در آن روزگار، هنوز مراتب دشواری های زندگی را، آنچنانکه امروز می چشم، نچشیده بودم!

       تابستان به راستی فصل برتر بود. اما توصیف برتری این فصل، بدون توصیف پستی سایر فصولی که در مدرسه سپری می شد، لطفی ندارد؛ چرا که بخش اعظم این برتری در آزادی از زندان مدرسه نهفته بود؛ آزادی از سلطه ی مدیران، سیطره ی معاونان، غلبه ی معلمان و حتی زورگویی های مستخدمان مدرسه، حتی بچه قلدر ها هم از لذت اعمال این "دیکتاتوری اکثریت" بی نصیب نبودند. هر طبقه ای در این نظام طبقاتی حاکم بر مدرسه، نوعی از الیگارشی* را آشکار می ساخت. هر طبقه، بار ستمی را که از طبقه ی بالاتر متحمل می شد، بر دوش طبقه ی زیردست می افکند: طبیعی است که بچه مدرسه ای هایی که قلدری بلند نبودند، یا اصولا در حد و اندازه های قلدری نبودند، له می شدند. بدین ترتیب، تمامی طبقات مدرسه، جز طبقه ی زیرین، واجد شخصیتی دوگانه بودند. آنان گاهی صورتی ستمگر و سیرتی ستمدیده داشتند و گاهی هم برعکس. تنها طبقه ی زیرین، یعنی بچه مدرسه ای های بی دوز و کلک، بودند که تنها به معنای واقعی کلمه مظلوم و ستم دیده بودند. آنان احتمالا منتظر می ماندند تا سهم خویش از دکتاتوری را پس از فارغ التحصیل شدن اعمال کنند.

       اما چنین تصوری از مدرسه بیش از اندازه بدبینانه و توأم با ناسپاسی است. مدرسه محل تشکیل جامعه ی متحدی از همسالان و، مهمتر از آن، دوستی های خالصانه و پایدار بود. مدرسه ی ما واجد ویژگی های خاصی بود که آن را از سایر مدارسی که تا بدان زمان دیده بودم، متمایز می ساخت: سه زمین فوتبال، سالن های ورزشی از جمله سالن مخصوص کشتی، و دو سالن آمفی تئاتر را حتی در دانشگاه هم نمی توان یافت. همچنین، رفتار های دیکتاتورمآبانه از معلمان کمتر سر می زد؛ برعکس، آنان اغلب افرادی فکور و اهل مطالعه بودند؛ کسانی که احساس می کردند که تاکنون فعالیت هایشان در مدارس مطابق با آنچه در ابتدا مد نظر داشته اند نیز موافق با آرمان هایشان نبوده و هم اکنون در این مدرسه ی منحصر به فرد، که برخلاف مدارس روزگار خویش امکانات قابل قبولی داشت، شرایط را برای آشکار ساختن چیزی که نامش را "معلم بودن واقعی" می گذاشتند، مهیا می دیدند.

       با این همه، واقعیت این است که از زمانی که مدرسه و تابستان وجود داشته اند، میانشان تنافی و تناقض حاکم بوده است و به تعبیری، یکدیگر را دفع می کنند. ما نیز از این قاعده مستثنی نبوده ایم. تابستان برای من و دوستانم مفهومی بسیار گسترده و جامع و البته خوشایند بود. این مفهوم در ذهن من یاد آور مفاهیم دیگری از جمله دوچرخه، فوتبال، تکواندو، کوه، اکتشافات جغرافیایی، جاسوسی و علمی! و ... بود. در میان این مفاهیم، که مصادیق عینی آنها را در طول تابستان تجربه می کردیم، یک مورد دیگر هم در کار بود که بخش زیادی از تابستان را به خود اختصاص می داد: کتابخانه، جایی که وقتی از همه ی فعالیت های لذت بخش و ماجراجویی های شبانه روزی خسته می شدیم، به عبارت دیگر وقتی که هیچ چیز نمی توانست روحمان را ارضا کند، به آنجا پناه می بردیم و اکثر اوقات هنگام بازگشت به خانه از این آخرین انتخابمان راضی بودیم.

* حکومت سیاسی و اقتصادی گروه‌های معدودی از ثروتمندان، استعمارگران و صاحبان نفوذ را بر جامعه گویند.

در این نوع حکومت گروهی اندک به سود خویش، فرمانروایی اکثریت مردم را بر عهده دارند. رژیم حکومتی به وسیله‌ی چند نفر معدود اداره می‌گردد و دولت به صورت متمرکز در تعدادی از خانواده‌ها و قبایل اصلی حفظ می‌گردد.



:: موضوعات مرتبط: اقلیم القلم
نوشته شده توسط حمید در شنبه سیزدهم تیر 1388

.:: ::.





Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by talie
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About


موضوعات -------------------- Categories

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

لینکستان -------------------- LinkDump

دیگر مــــوارد -------------------- Others

امکانات جانبی
theme-designer.com