فکرش را هم نمی کردم که مسأله ای که روزگاری یک بیماری یا اشتباه کور می پنداشتمش، در چنین روزی گریبانگیرم شود. اکنون عمیقا شک دارم که دچار این بیماری نگشته باشم. هم این را می دانستم که، به هنگام ابتلا به این بیماری یا فرو لغزیدن بدین اشتباه، آگاهی از اینکه چنین شده ام تقریبا ناممکن است. چرا که مبتلا به، افزون بر عوارض دیگر، چشمان مبتلا را هم کور می کند و، به عبارت دقیقتر، بینایی و فهم و درکش را دچار اشتباهی سیستماتیک می کند. اکنون سخت در غذاب شک و تردید گرفتارم؛ آیا این همان چیزی است که عشقش می خوانند و یا همان معنایی است که خود در گذشته از آن با مجموعه ای از نارسایی های تغییر شکل یافته یاد می کردم؟
چرا که هیچ شکی ندارم که گرفتار" آنکه نبات عارض اش آب حیات می خورد در شکرش نگه کند آنکه نبات می خورد"(۱) گشته ام و نیز خشم گرفتن و عقده ی ابروی دوست را زبیب(۲) می انگارم و در پاسخ ظلم اش، در نهاد خویش ندای " از دست تو مشت بر دهان خوردن خوشتر که به دست خویش نان خوردن"(۳) بر می آورم. اکنون یقین دارم که این همان احوال ناخوش عشق است که همواره تمسخر عشق و عاشق و معشوق را از شیرین ترین سخنان در لحظه های گفت و شنود دوستانه ام محسوب می کردم...
۱) گلستان ۱۹۷ ؛ ۲) گلستان ۲۰۲ ؛ ۳) ضرب الحبیب زبیب : ضربه ی دوست کشمش ( شیرین) است.
با دیدن بچه مدرسه ای های ریز و درشتی که به تازگی از زندانی به نام مدرسه، هر چند به صورت موقتی و مشروط، آزاد شده اند، تابستان های گذشته ی خویش را به یاد می آورم. باید درست در همین ابتدا اعتراف کنم که من هم از مدرسه چندان دل خوشی نداشته ام، ولی اکنون که چندین سال از زمان فراغت از تحصیل و مدرسه گذشته، کم حسرت آن روزها را نمی خورم، چندان که گویی مدرسه بهترین نقطه ی دنیا بوده است. شاید چون در آن روزگار، هنوز مراتب دشواری های زندگی را، آنچنانکه امروز می چشم، نچشیده بودم!
تابستان به راستی فصل برتر بود. اما توصیف برتری این فصل، بدون توصیف پستی سایر فصولی که در مدرسه سپری می شد، لطفی ندارد؛ چرا که بخش اعظم این برتری در آزادی از زندان مدرسه نهفته بود؛ آزادی از سلطه ی مدیران، سیطره ی معاونان، غلبه ی معلمان و حتی زورگویی های مستخدمان مدرسه، حتی بچه قلدر ها هم از لذت اعمال این "دیکتاتوری اکثریت" بی نصیب نبودند. هر طبقه ای در این نظام طبقاتی حاکم بر مدرسه، نوعی از الیگارشی* را آشکار می ساخت. هر طبقه، بار ستمی را که از طبقه ی بالاتر متحمل می شد، بر دوش طبقه ی زیردست می افکند: طبیعی است که بچه مدرسه ای هایی که قلدری بلند نبودند، یا اصولا در حد و اندازه های قلدری نبودند، له می شدند. بدین ترتیب، تمامی طبقات مدرسه، جز طبقه ی زیرین، واجد شخصیتی دوگانه بودند. آنان گاهی صورتی ستمگر و سیرتی ستمدیده داشتند و گاهی هم برعکس. تنها طبقه ی زیرین، یعنی بچه مدرسه ای های بی دوز و کلک، بودند که تنها به معنای واقعی کلمه مظلوم و ستم دیده بودند. آنان احتمالا منتظر می ماندند تا سهم خویش از دکتاتوری را پس از فارغ التحصیل شدن اعمال کنند.
اما چنین تصوری از مدرسه بیش از اندازه بدبینانه و توأم با ناسپاسی است. مدرسه محل تشکیل جامعه ی متحدی از همسالان و، مهمتر از آن، دوستی های خالصانه و پایدار بود. مدرسه ی ما واجد ویژگی های خاصی بود که آن را از سایر مدارسی که تا بدان زمان دیده بودم، متمایز می ساخت: سه زمین فوتبال، سالن های ورزشی از جمله سالن مخصوص کشتی، و دو سالن آمفی تئاتر را حتی در دانشگاه هم نمی توان یافت. همچنین، رفتار های دیکتاتورمآبانه از معلمان کمتر سر می زد؛ برعکس، آنان اغلب افرادی فکور و اهل مطالعه بودند؛ کسانی که احساس می کردند که تاکنون فعالیت هایشان در مدارس مطابق با آنچه در ابتدا مد نظر داشته اند نیز موافق با آرمان هایشان نبوده و هم اکنون در این مدرسه ی منحصر به فرد، که برخلاف مدارس روزگار خویش امکانات قابل قبولی داشت، شرایط را برای آشکار ساختن چیزی که نامش را "معلم بودن واقعی" می گذاشتند، مهیا می دیدند.
با این همه، واقعیت این است که از زمانی که مدرسه و تابستان وجود داشته اند، میانشان تنافی و تناقض حاکم بوده است و به تعبیری، یکدیگر را دفع می کنند. ما نیز از این قاعده مستثنی نبوده ایم. تابستان برای من و دوستانم مفهومی بسیار گسترده و جامع و البته خوشایند بود. این مفهوم در ذهن من یاد آور مفاهیم دیگری از جمله دوچرخه، فوتبال، تکواندو، کوه، اکتشافات جغرافیایی، جاسوسی و علمی! و ... بود. در میان این مفاهیم، که مصادیق عینی آنها را در طول تابستان تجربه می کردیم، یک مورد دیگر هم در کار بود که بخش زیادی از تابستان را به خود اختصاص می داد: کتابخانه، جایی که وقتی از همه ی فعالیت های لذت بخش و ماجراجویی های شبانه روزی خسته می شدیم، به عبارت دیگر وقتی که هیچ چیز نمی توانست روحمان را ارضا کند، به آنجا پناه می بردیم و اکثر اوقات هنگام بازگشت به خانه از این آخرین انتخابمان راضی بودیم.
* حکومت سیاسی و اقتصادی گروههای معدودی از ثروتمندان، استعمارگران و صاحبان نفوذ را بر جامعه گویند.
در این نوع حکومت گروهی اندک به سود خویش، فرمانروایی اکثریت مردم را بر عهده دارند. رژیم حکومتی به وسیلهی چند نفر معدود اداره میگردد و دولت به صورت متمرکز در تعدادی از خانوادهها و قبایل اصلی حفظ میگردد.
چشم ها، با جاری ساختن اشک خضوع و خشوع، از اینکه بر کرانه ی سبز دشت و امتداد دامنه ی کوه های مرتفع، غایتی معلوم سازند، اظهار عجز کرده و گوش ها، از اینکه اصوات بدیع پرندگان و جریان آب و وزش نسیم را تجربه می کردند، دچار حیرت شده بودند. در آنجا، دشت بی نهایت وسیعی امتداد یافته بود که با وزش نسیمی از شمال، به مثابه ساحل مواج و متلاطم دریا، به دامان کوه های پیر جنوب غربی چنگ زده و با تمسک به شکوه و عصمت و جلال کبریایی آنها، از عناصر و صفات نامطلوب شهر برائت می جست.
در این هنگام، من و سایر پناه آورندگان به دامان طبیعت، گویی جزئی از طبیعت را درحال حرکت دیدیم: خرگوش صحرایی در طول دشت می جهید و نهایت آزادی خویش را به نمایش می گذاشت. لحظه به لحظه، دو دست و پای خویش را به بیشترین فاصله ی ممکن از هم می گشود و، یک آن، دامن از گرد رقص و پایکوبی چمن زار افشانده، در آسمان پرنده می شد. زمان از حرکت باز می ایستاد و خرگوش، دوباره، با سرعت تمام، تیز و پرشتاب و جسور، به جریان می افتاد و در میان چمن زار، در حفره ی تاریکی در دل زمین، چون رازی ابدی، فرو می رفت.
در ادامه ی مسیر رؤیایی، وقتی همگی خستگی شیرین و سوزش لذت بخشی در سراسر بدن خود حس می کردیم، به شکاف نسبتاً عمیقی در دل کوه برخوردیم که در عمیق ترین نقطه اش، کوه، با همه ی جلال و شکوه اش، چشمه ی اشک لطیف و مداومی جاری ساخته بود و، در محضر آن چشمه ی جوشان، بر روی کنده ی مرطوب درختان پیر اولیه، لبخندی حکیمانه نقش بسته بود...
آنچنانکه گفته شد، خانه ای در آن محله ی قدیمی بیش از هر چیز توجه مرا به خود جلب می نمود؛ خانه ای که نه فقط عناصر اصیل و اساسی خانه های دیگر را دربرداشت، بلکه، در عین حال، واجد چیزی افزون بر آن عناصر سازنده و مطلوب تر از آنان بود که آگاهی از آن رکن رکین، آشکارا بسیار وسوسه انگیز بود.
وانگهی، همانگونه که گفته شد، شایعاتی درباره ی اینکه دختر جوان زیبارویی، افزون بر ساکنان کهنسال خانه، در آن زندگی می کند، در کوچه و بازار شنیده می شد و هم او بود که، علاوه بر من، توجه رهگذران دیگری را که نسبت به ماسوای زیبایی دختر بی اعتنا بودند، به خود جلب کرده بود. آگاهی از این مطلب، بیش از پیش بر اشتیاق من برای ملاقات با دختر خانه نشین افزود، ولی جذبه ی آشنایی با وی، بیش از هر چیز، در حسن رفتار وی، یعنی پایبندی بی نظیر و مثال زدنی اش به میراث گرانبهای پدران، نهفته بود؛ همان چیزی که در روزگار جدید در کمتر کسی یافت می شود.
در این میان، در پی یافتن پاسخی برای این پرسش حیاتی و مهم بودم که آیا آن دختر پرده نشین ماه روی، علاوه بر حسن فعلی، از حسن فاعلی نیز برخوردار است؟ و آیا سیرت وی نیز چون صورتش زیبا و نیکوست؟ و درنهایت، آیا این خوی و منش ارزشمند عینا برانگیخته از اعتقاد راسخ اش بدین رویکرد است؟
بی گمان، دختر جوان به همراه کهنسالان ساکن در آخرین محله ی بازمانده از سنت، به رغم مقاومت بی نظیرشان در برابر روشنگری های عصر جدید، در وضع بسیار ناخوش آیندی به سر می بردند، چرا که این بار فرزندان زمان بسی ناجوانمردانه تر از گذشته به سراغ سنت های دیرین آمده بودند: این بار ریشه ها را هدف حملات خویش قرار داده بودند، و شگفت آنکه آن نابودگران، پس از معدوم کردن ریشه ها، دیگر قصد فرو نهادن ریشه ای را نداشتند؛ به عبارت دیگر، آنان درهرجا "ریشه ی بی ریشه گی" می دواندند.
من، بی خبر از این واقعیت که دختر خانه نشین، همان دخترک قانون شکن و درعین حال زیبایی است که در روزگار نوجوانی در اواخر دوران سکونت در شهرک مرا غافلگیر و مجذوب خویش ساخته بود، در پی این بودم که، به خیال خود، آنان را یاری دهم. اما در یکی از آن روزها خود وی پیش دستی کرد و در مقابلم ظاهر شد. وارث زیبای میراث پدران، هرگز باور نمی کرد که پسرک چشم و گوش بسته و خیال پرداز کودکی، که روزی بواسطه ی زیبایی همه جانبه دخترک دچار "صم و بکم و عمی" شده و به جرگه ی "لا یرجعون" پیوسته بود، روزی با اشتیاق فراوان رجعت کند.
ادامه دارد...
پس از آنكه منظره ي بي نظير و تركيب معناداري را كه در ميانه ي مسير خانه تا مدرسه قرار داشت، تا مدتها و به صورت پي در پي مشاهده كردم، به آرامش مورد انتظار خويش تا اندازه اي دست يافتم؛ آرامشي كه اين گرايش را در من ايجاد كرد كه به تأمل و تفكر عميق تر و دقيق تري درباره ي پديده هاي تازه در جهان اطراف و، مهمتر از آن، درباره ي پديده هاي قديمي، كه طبيعي تر و عادي تر از هر چيزي به نظر مي رسيدند، بپردازم.
به مرور دريافتم كه شمار قابل توجهي از خانه هاي شيرواني دار مذكور، خالي از سكنه هستند و ساكنانشان آنان را، يك باره و بدون برگرفتن توشه اي از اسباب و وسايل، ترك كرده اند. علت واضح بود: سكنه ي مذكور از دنيا رفته بودند. اما با تأمل بيشتر معلوم شد كه اين توجيه، آنچنان كه در ابتدا به نظر مي رسيد، كارگر نمي افتد، چرا كه آنان بي شك فرزنداني داشتند كه وارث ايشان بودند. آنچه كه مهم و جالب توجه به نظر مي رسيد اين بود كه آن فرزندان غافل نه فقط براي ميراث مادي پدران خود، بلكه براي ميراث معنوي شان نيز اهميتي قائل نبودند. اين مطلب، از رويكرد فراگيرتر و جهان شمول تري خبر مي داد كه مي گفت: "همه چيز در امور عيني و محسوس خلاصه مي شود". من نيز، با يقين به اين مطلب، از اين امر در شگفت بودم كه چگونه خانه ها و انسانهايي كه تا اين اندازه از نظر من با شكوه و پر عظمت بودند، احتمالا در نظر فرزندان خود آن خانه ها و افراد، تا آن اندازه محقر و بي ارزش باشند. در اين سير تغيير و شدن، رفته رفته از تعداد آن خانه ها و ساكنانشان كاسته مي شد و بلافاصله ساختمان ها و افرادي كاملا متفاوت جايشان را مي گرفت.
در اين ميان، خانه اي وجود داشت كه از نظر من قديمي ترين و زيباترين آنها بود؛ خانه اي كه بزرگترين حيات، پهن ترين شيرواني و بيشترين درخت و شمعداني را براي من، يعني تنها رهگذر شيفته ي كوچه، خالصانه به نمايش مي گذاشت، و لذا از ارزش فوق العاده اي در نزد من برخوردار بود. اما اين همه ي ماجرا نبود، حقيقت امر اين بود كه آن خانه تفاوتي اساسي با ديگر همتايان و همسايگان خود داشت كه به ساكنين آن مربوط مي شد: ساكنين خانه عبارت از صرفا كهن سالان در حال مرگ نبودند، بلكه، درعين ناباوري، گفته مي شد كه دختر جواني در آن زندگي مي كند كه مردم وي را صرفا بواسطه ي چهره ي زيبا و نيكويش مي شناسند.
ادامه دارد...
خانه هایی قدیمی با دیوارهای کوتاه، که به طرز از پیش تعیین نشده ای، به طور نامنظم و فشرده در کنار یکدیگر جای گرفته بودند، نظیر درختان کهن در زمین ریشه کرده بودند، با این تفاوت که خانه ها شیروانی بر سر داشتند. آنها، زیر پتوهایی از جنس شیروانی پناه گرفته بودند. در زیر این شیروانی های گرم و نرم، روح کهن خانه برای یک بچه مدرسه ای چون من داستانها حکایت می کرد. وی با صدایی اندوهناک و خسته چنین می گفت: " در اینجا، چنانکه می بینی، گلهای شمدانی جزء لاینفک گلدانهای سفالی و پنجره های چوبی آبی رنگ اند؛ آنها مطلقا اندوه ناشی از درد فراق یارانی، را که چشم در راهشان دارند کتمان نمی کنند". آنچه که گفته شد، به همراه تیربرق های چوبی ، باران پاییزی و آسمان پر ابر ،و هزاران هزار عنصر دیگر که ذاتا بدین جا تعلق داشتند، منظره ی مسیر پاییزی خانه تا مدرسه را تشکیل می دادند. در آن لحظات که از میان این کوچه ها می گذشتم، نه مقصد و نه مبدا، برایم اهمیتی نداشت، بلکه تنها چیزی که مورد نظر بود، صرفا و در نهایت، مسیر بود.
دختران عشوه گر و آزادی شان، نظیر تمام غایات پیشین، به تعبیری، مصونیت و معصومیت خویش را از دست داده بودند. آنان را به کناری نهادم تا مسافران تازه از راه رسیده ی دیگر را به خود مشغول سازند. نکته ای که بدان پی برده بودم این بود که ، فی الواقع، نه عشوه و نه عشوه گری در کار نبود. آن بیچارگان حتی روحشان هم از این اعجازشان با خبر نبود. تنها تعبیر معبّر و تصوّر متصوّر (یعنی خودم) بود که ایشان را به مقام و مرتبه ی "ملکه بودن" در ذهن و ضمیرم منسوب کرده بود و در نهایت از آن مرتبه ی متعالی عزلشان نمود. آن ملکه ها، غافل از اینکه به چه مقامی منسوب شده و از چه مقامی عزل شده بودند، در جمع خود، به خنده های بسیار عادی خویش ادامه می دادند.
ادامه دارد...
آنچه در خيابان ها و كوچه پس كوچه هاي اروميه و در هر نقطه ي ديگري از اين شهر مي ديدم، مرا مبهوتِ بي سابقه گي خويش مي ساخت. ولي از آن روي كه چنين صحنه هايي با عقايد و انديشه هاي يكدست و يكسانم در تضاد بود، و نيش در كيش مداري ام مي زد، سر به زير افكنده و به سبب اين معاصي كه از روي كنجكاوي مرتكب مي شدم، خالصانه به درگاه خداوند استغفار مي كردم. وانگهي، از آنجا كه مشاهده ي چهره هاي جذاب پيوسته رخ مي داد، و اين تصاويرِ حاصله با خلأ مربوط به اتوپياي كودكانه در شهرك مواجه مي شد، بلافاصله خلأ مذكور را پر مي نمود.
اين قوه ي سركش خيال، بر خلاف احساس اوليه اش در ابتداي ورود به شهر جديد، به طرزي ناشيانه راضي تر از گذشته به نظر مي رسيد؛ اين نكته اي بود كه در گذشته، به هنگام برخورد با دخترك بي نظير، نيز تاحدي رخ داده بود، اما نه اين چنين آشكارا. دوره اي جديد از كفر و سركشي و نيز عصيان گري لذت بخش و به عبارت ديگر "آزادي"، آغاز شده بود.
به زودي تعداد كثيري از دختران عشوه گر، به طرزي استادانه توجه مرا به خود برانگيختند، چندان كه ديگر حتي دخترك بي همتاي سابق را نيز از خاطرم ربودند.
ادامه دارد...
ورود به این جلگه ی پهناور، یعنی ارومیه، همیشه توأم با لذت و سرخوشی بود. نمی دانم این احساس از کجا نشأت می گرفت. تنها چیزی که منتظرش بودم، بوی خاک نم خورده ای بود که از آبپاشی های همیشگی مادربزرگ، به منظور استقبال از بستگان عزیز و دورش، در هوای کوچه می پیچید؛ بستگانی که سال به سال به دیدنش می آمدند و هرچند نمی توانستند ارتباط زبانی کامل را برقرار کنند ولی گویی در همان خنده ها و حرکات چشم و لب و مهربانی نگاه، عمیق ترین معانی و منحصر به فردترین عواطف را رد و بدل می کردند. آن نگاه ساده و دلپذیر، تمامی افسردگی های سفر و نا امیدی های ناشی از مشاهده ی کاریکاتورهای بشری را از من می ربود و مویه های وی در غم از دست دادن فرزند شهیدش، در دادگاه ذهنم به وجود عواطفی پایدار و مبتنی بر سنتی حکیمانه در عالم خارج شهادت می داد. البته نشانه های دیگری هم درکار بود؛ دیوار نوشته های بجا مانده از دهه ی شصت به سختی خوانده می شد اما همچنان همان معنا و پیام گذشته ی شهر بود و دقیقا مانند باغ های اطراف شهر که اکنون مورد لطف ساکنین قرار گرفته و درختانش به منظور استفاده در مجالس عروسی، با چراغهای مهتابی تزیین شده بودند، در مجالسی متفاوت ـ همان دیوار نوشته ها ـ مورد لطف همان ساکنین قرار گرفته و به عنوان کلید حل مسائل استفاده می شدند. در واقع نیز انگیزه ی من از سفر تنها استشمام آن عطر دلپذیر و گردش در باغها و دشت های خلوت، یعنی همان امور ظاهرا سطحی و ابتدایی، بود. این حقیقت داشت که من برای علایق و اهداف عامه ی مردم اهمیتی قائل نبودم ولی درعین حال پاسخی به این سوال نداشتم: درمقابل تصمیمات دیگران که دقیقا مطابق با همان علایق و سلیقه های بیهوده و احمقانه درمورد خودم اتخاذ می شد چه باید می کردم؟ در میان جمعی از اغیار ، جمعی خودبین و خودمدار چه باید می کردم؟ این سوال و سوالاتی نظیر این، از همان دوران ذهن مرا به خود مشغول می ساخت؛ سوالاتی که برای هم سن و سالانم احمقانه به نظر می رسید. به هر ترتیب، من رایحه ی مطلوب خاک نم خورده را استشمام کردم، اما طبعا تابستان می گذشت و پاییز فرا رسید؛ زمانِ رفتن به مدرسه بود ولی شهرکی در کار نبود. مسیر خانه تا مدرسه در شهرک نیز دیگر وجود نداشت و اثری از یاران هم ضمیر دیده نمی شد. حقیقت این بود که همه همچون پدر و مادر و مادربزرگ نبودند و من نیز برای این فرض که همه چون مادربزرگ مهربان من رفتار خواهند کرد، تکیه گاه مطمئنی در اختیار نداشتم.
ادامه دارد...
در جاده اي روستايي، كه هميشه شكل يكسان و دلپذيري برايم داشته، يعني همان روبان سبزي كه دو خط ممتد از خاك را جدا كرده، به آرامي در حركت بودم؛ جايي كه انبوه تاكستان ها و باغ هاي پربركت سرسبز، ديدن انتهاي جاده را نا ممكن مي سازد؛ جاده اي كه يقينا به محفل گرمي كه لبريز از سادگي و طراوت بود، منتهي مي شد. هر آن امكان اينكه از پشت درختان و آن سوي جاده، كشاورزي ظاهر شود كه قلب اميدوارش چهره ي پر چينش را به خنده اي معصومانه و صميمي وادارد، وجود داشت.
در سوي ديگر، درختان انگور ستون هاي چوبي اي را كه بدانها تكيه كرده اند، پوشانده و همچون ديوار هاي سبزي، به سمت باغ هاي سيب امتداد يافته اند. دورتر، كلبه اي از خشت خام و به رنگ خاك، در حالي كه پنجره هاي چوبي اش در انتظار ساكنان خسته به افق مي نگرند، به زحمت از ميان گردو هاي پير سر بر آورده و ياد آور خاطراتي است كه آداب و رسوم قديمي را زنده نگه مي دارد.
در طرف ديگر، جوي آبي كه از كنار جاده و زير صف طويلي از دختان سر به فلك كشيده روان است، صحنه ي تمثيلات متون مقدس از بهشت را در خاطرم تداعي مي كند و صداي جريان ابدي اش به منزله ي طرح زيبايي بود كه بر صفحه اي سپيد نقش مي بست. گويي اين صدا به همراه آهنگ برگ دختان به هنگام وزش نسيم، و نيز ترانه ي روح افزاي چلچله ها، تنها اصوات برگزيده اي هستند كه اجازه ي شكستن سكوت اين ناحيه را دريافت كرده اند.
كمتر از دو ماه از آخرين ديدار من با دخترك مي گذشت. از همان زمان، زمزمه هاي ترك شهرك و مهاجرت به مكاني دور شنيده مي شد. روزهاي من در اين مدت، به هيچ يك از فعاليت هاي لذت بخش گذشته اختصاص نيافت؛ بلكه سراسر سوال، ترديد و تشويش خاطر بود. من در اين فاصله، مردد بودم كه خود را به اميد دستيابي به بهشت پشت درياي دخترك بسپارم و يا اينكه خود را براي درد و رنج ناشي از فقدان شهرك و مواجهه با دنيايي پر از تضاد و ناهماهنگي آماده سازم. آيا دنيايي پر از سنت هاي خيرخواهانه در انتظار من بود يا دنياي آكل و ماكول؟ اما، فضاي سفر ، بيش از هر چيز دومي را به ذهن من متبادر مي كرد.
ترمينال، با آن چشم هاي گود رفته ي معتادانش كه نگاهشان افكاري ناخواندني را در پس خود داشت و نيز آسفالت سياه و روغن آلود زير پايم و همچنين بوي دود و حرارت موتورهاي گازوئيلي و در نهايت، انبوه مسافران چمدان به دست كه هيچ يك ديگري را نمي شناختند، همه و همه بذر بدبيني را نسبت به اين سفر در وجود من كاشت و در مدت كوتاهي با شاخ و برگ هايش كه گويي در تمام وجودم پيچيده بود، موجب بيماري من شد.
به راستي، مشاهده ي پدربزرگ هايي كه با لحن پر از درد و بيماري، از مردم تقاضاي خريد آدامس و تنقلات و اجناسي را مي نمودند كه با فضايل و سنت هاي آبا و اجداديشان به بهايي ناچيز تاخت زده بودند، بسيار درد آور بود. اما ايشان، همان سنت ها و فضايل مجسم بودند كه اكنون تنها كالبدي از آنها باقي مانده بود و زير چكمه هايي كه همه را فريفته بود، له مي شدند. گويي آنها براي هميشه محكوم به فروش آن اجناس به مسافران غريبه ي تنها، در ترمينالهاي پر از دود، بودند.